تبليغاتX
محمد قنبری

محمد قنبری

علمی

به بهانه نیمه شعبان

 

نامه ای به امام زمان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/05ساعت 0:0  توسط محمد قنبری  | 

آغاز پیامبری آخرین فرستاده خدا حضرت محمد ( ص )

 

به به چه روز قشنگی! مثل روزهای عید، همه شاد و خندون اند. بوی اسپند و گلاب، همه جا رو پرکرده. کی می دونه امروز چه روزیه؟

 حتما همه شما بچه های گل و باهوش جواب می دید که امروز روز بزرگیه؛ روز آغاز پیامبری حضرت محمد مصطفی ( ص ) است. روز عید همه ما مسلمون ها،اون هم یه عید بزرگ و قشنگ. بله دوستای خوبم . این روز قشنگ و این عید بزرگ، بر همه شما بچه های خوب ایران زمین مبارک.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/20ساعت 0:0  توسط محمد قنبری  | 

گوساله دوسر

 

گاوی در شمال مصر یک گوساله دو سر بدنیا آورد و دامپزشکان اکنون انتظار دارند این گوساله زنده بماند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/16ساعت 16:8  توسط محمد قنبری  | 

دوچرخه

 

داداش علي كوچولو يه دوچرخه داشت كه علي خيلي دلش مي‌خواست يه روزي سوارش بشه، اما دوچرخه‌سواري رو خيلي خوب بلد نبود. چند باري از برادرش خواسته بود اجازه بده سوار دوچرخه بشه اما بهش گفته بود كه اين دوچرخه الان برات بزرگه و حالا زوده، بايد صبر كني وقتي بزرگ‌تر شدي و تونستي پا بزني اون موقع سوار بشي. حالا من خودم سوارت مي‌كنم. ولي علي صبر و حوصله نداشت و مي‌خواست زودتر دوچرخه‌سواري كنه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/11ساعت 18:1  توسط محمد قنبری  | 

بهترین بابا به بهانه روز پدر

 

همه باباها خوب و مهربان اند و توی دل بچه ها جا دارند. یکی از باباهای خوب و به یادماندنی، امام علی علیه السلام است که پسرهای بزرگی چون امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام را داشت. امام علی علیه السلام ، هم بچه های خود و هم بچه های دیگر را دوست داشت؛ همانطوری که بچه ها، او را دوست داشتند و از دیدن او خوشحال می شدند. الان هم، بچه ها از شنیدن نام آن امام شجاع و مهربان شاد می شوند و از این که چنین رهبری دارند، افتخار می کنند و با گفتن «یا علی» یاد او را همیشه بر زبان ها زنده نگه می دارند.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 0:0  توسط محمد قنبری  | 

بلعیدن شدن کانگورو توسط یک مار

 

برای دیدن تصاویر بلعیدن شدن کانگورو توسط یک مار میتونید روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 14:14  توسط محمد قنبری  | 

درخت، مهربونه

 

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خداي مهربون هيچ‌كس نبود.

صدف كوچولو مثل هميشه توي اتاقش با عروسك‌هاش مشغول بود. خرسي، خرگوشك، كلاغه، هاپو، پيشي و چندتاي ديگه كه همه اونا رو نشونده بود يه گوشه‌اي و باهاشون معلم بازي مي‌كرد. جلوي هر كدومشون هم يه كاغذ و يه مداد گذاشته بود تا هرچي مي‌گه بنويسن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 14:40  توسط محمد قنبری  | 

يك كاردستي قشنگ بسازيم

 

امروز مي‌خواهم يك سطل آشغال قشنگ يادتون بدهم كه داخل اتاق خواب خودتان قرار دهيد و از ديدن آن لذت ببريد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 14:39  توسط محمد قنبری  | 

آموزش نقاشي

 

امروز در آموزش نقاشي مي‌خواهيم با هم شكل يك كاراكتر كارتوني را ياد بگيريم.

مي‌توانيد حدس بزنيد كه اسم اين كاراكتر چيست؟ بله. باب اسفنجي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 14:33  توسط محمد قنبری  | 

سگ خودخواه

 

يكي بود يكي نبود.

در يك طويله 5 تا گاو زندگي مي‌كردند. سگي تنبل و خودخواه هم به نام قهوه‌اي كه تازه به آنجا آمده بود در كنار آنها زندگي مي‌كرد. يك روز از اين روزها روي يونجه‌ها كه غذاي گاوها بود نشسته بود و هر گاوي مي‌خواست نزديك يونجه‌ها شود، پارس مي‌كرد و نمي‌گذاشت كه گاوهاي بيچاره تغذيه كنند. يكي از گـاوها جلو آمد و گفت: اي سگ خودخواه چرا نمي‌گذاري كه ما غذا بخوريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 14:26  توسط محمد قنبری  |